رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه بیست و نهم .... غلت زدن رادین

1390/6/6 10:37
نویسنده : مامانی
89 بازدید
اشتراک گذاری

سلام رادین جان                                                                      

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چند روزی میشه باز ننوشتم. آخه بعد از تولد آراد عزیز دیگه سرگرم خونه مامان بزرگ رفتن شدیم و کلی از دست شما دو تا کوچولو سرمون شلوغ شده بود. آراد هم ساعت 14 بعداز ظهر روز 25 مرداد سال 90 در بیمارستان لاله به دنیا اومد. وزن و قدتون خیلی به هم نزدیکه. فقط طفلی آراد ، زردی گرفته بود که سه شب بیمارستان خوابید ولی خدا رو شکر الان خوبه.

حالا در مورد خودت عزیزم. الان که دارم این نامه رو مینویسم شما دقیقا چهار ماهه شدی. امروز روز واکسن چهارماهگیت بود که متاسفانه به علت سرماخوردگیت دکتر دیروز اجازه نداد که واکسن رو بزنیم و گفت هر وقت حالت خوب شد، بزنیم. این ماه عزیزم متاسفانه وزن گیریت به خاطر چند روز سرماخوردگی زیاد خوب نبود. در واقع فقط 350 گرم وزن اضافه کرده بودی. یعنی الان 6500 وزنته و قدت هم 68 و همچنین دور سرت هم 43.5. البته دکترت راضی بود. چون میگفت در 5 ماهگی وزن باید دو برابر زمان تولد بشه که شما در چهارماهگیت دو برابر وزن موقع تولدت شدی.الهی بمیرم، خیلی سرفه میکنی عزیزم.ایشالله زودی خوب میشی و میریم برای واکسنت.

در مورد پیشرفتت هم بگم که حدود 10 روزی میشد که دیگه کامل به روی شکمتت غلت میزدی و حتی سرت رو هم روی زمین میاوردی منتها نمی تونستی دست چپت رو آزاد کنی. ما هم حسابی ذوق زده میشدیم که پسر گلمون میخواد غلت بزنه. منتها دقیقا 4 شهریور ساعت 19:25 شب بود که توی تشک بازیت دراز کشیده بودی. منم توی اطاق مشغول مرتب کردن اتاق بودم که وقتی برگشتم به سالن دیدم کامل غلت زدی و گردنت رو هم بالا نگه داشتی و اطرافت رو نگاه میکنی. از ذوق چشمام پر شد. با هر پیشرفتت من و بابایی هم حسابی خوشحال میشیم.و همچنین چند روزی هست که سروصدا بیشتر در میاری. یکبار ساعت 6 صبح از خواب بیدار شده بودی و برای خودت سروصدا درمیاوردی و غلت میزدی.منم حسابی خوابم میومد ولی شما چون نمی تونستی کامل غلت بزنی گریه میکردی و منم باید برت میگردوندم.از طرفی به کارت خنده ام گرفته بود که اون موقع صبح سرحال شده بودی و از طرفی حسابی خوابم میمومد و بهت میگفتم مگه مجبوری الان غلت بزنی بگیر بخواب.با دو دستت هم اسباب بازیهات رو میگیری و میبری به سمت دهانت. ایشالله همیشه سالم و سلامت باشی گلم.

راستی چند روزی هم میشه که عصرها دیگه حوصلت توی خونه سر میره و من هم با کالاسکه میبرمت در حیاط و پارکینگ میچرخونمت. حسابی سرگرم دیدن اطرافت میشی و بعد خوابت میبره. خلاصه این هم شده یجور سرگرم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)